X
تبلیغات
ســروســتــان

هو

اين پيامك رو بخونيد بد نيست..

"بعد مردنم سرم را جدا كنيد بگذاريد روي شانه ام. شانه اي كه سر ميخواست...سري كه شانه ميخواست...هر دو را برسانيد به آرزوهايشان.."


+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 4:49 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

هو

روي سخن من با اونايي هست كه :

مسافر به دنيا اومدن همه جا برا رفع خستگي اقامت مي كنند و از ميوه هاي باغ صاحب خونه نوش جان كرده بي خدا حافظي ميرن... كاش از اول ..نه همون آخر بگيد كه از جايي خسته بودين و فقط برا اين كه نمازاتون شكسته نشه قصد دهه كردين و صرفآ برا استراحت اومدين البته "ميزبان بايد عاقل باشه كه..." حالا ميزبان دركش كمه  "در ديزي بازه حياي گربه كجاست؟" گاهي به اين نتيجه مي رسم كه اين عبارت "اگه به كسي دست دادي انگشتات رو بشمار يه وقت كم نشده باشه" رو جزو ذكرهاي روزانه ام قرار بدم...

يكي نيست به اينا بگه "تو كه قصدت پا شستن بود چرا اومدي لب دريا....."


+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 4:39 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

از دیوار گریزانم 

و از چتر بیزار!!

که آن سنگ قبر یک دلی است 

و این مرگ یک رنگی و نشان پوشیدگی !....

                                                             " طاها "


+ تاريخ شنبه چهارم آذر 1391ساعت 4:35 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

 هو

امروز پسری را دیدم سر به زیر،از چشمانش شرم جاری

آن هم برای فرار از آتش جهنم

وتمام بدنش چشم بود وقتی از کنار دختری می گذشت..

و دختری را دیدم که سر به هوا  و نگاهش پر از خدا

پاهایش هیچ وزنی را حس نمی کرد زمانی که سنگینی نگاه ها ی دزدانه بر او بود

او هم می گذشت از کنار همه ی ناشکیبان و رهزنان

اما بی هیچ گوشی و چشمی.

گویا .می دید هر آن چه ناپیدا بود و می شنید هر آن چه بی صدا بود

چه خوب می فرماید "عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونآ و اذا خاطبهم الجاهلون قالو سلاما"

ببین ره از کجاست تا کجا، نگاه یکی معتقدانه و دیگری  باورمندانه !!!!

آتش حیرت سراسر وجودم را فرا گرفته بود ، دوست دیوانه ام که مثل من جدال این دو را حس می کرد

این بار با نگاهش می پرسد:

راه بهشت کجاست؟ به او می گویم تو ، بله تو، هم بهشتی و هم راه

با پوزخندی از کنارم رد می شود می گوید: یعنی  کــــــــــو چــــــــــــــه بن بست خـــــــــــــــــــــدا

ومن با نگاهی سرشار از امید به او می گویم:جاده بهشت مدت زمانیست باز است،بی هیچ عوارضی  و  پیش پرداختی

حتی یکی از سر انسان دوستی  تمام جهــنم را خــــــــــــــریــــــــــــد....

حیف که نمیشود اسرار را فاش نمود تا زمانی که ..........

پس می روم که نمانم .گویا ندای"قل سیروا فی الارض"امانم را بریده واز طرفی قافله سالار جان هر آن صلا می دهد و ماندن و ایستایی را ناشایست می داند.

در ضیافتخانه فیض نوالت منع نیست

در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته

طاها


 

نوال:بهره نصیب

صلا:دعوت کردن خواندن

خوان :سفره

+ تاريخ جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 5:37 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

آمده ام که بروم!!!

کجا؟

هرکجا که تا به امروز سرک نکشیدم..

شاید در انزوای تلخ و شیرین

در پیله بایدها و نبایدها

هر چه هست ،شور رفتن در من جریان دارد!

کمی آن طرف تر ..

سرو پیری را نشانه گرفته اند

در ضلع جنوبی فکرم بیدی را در بند کرده اند

در مرکز قلبم جنگلی از درختان مقاوم را بن بریده اند..

بمانم که چه شود!!!!؟

می روم اما به تبر خواهم گفت:

" دسته ات از ماست"

و از ماست که بر ماست

در همسایه گی مان مردی را دیدم که

کاسه صبرش پر خون دل است

دخترکی که شال سرش بوی اجبار می داد

آن طرف تر بوسه  چوب ارزانی بر پیکره دین

وافسوس در بازار مکاره

دین را در ترازوی سیاست هم وزن مصلحت دیدم

در این گیر و دار و جدال درونی

آن سوی کوچه مان صدایی نظرم را جلب کرد

دیوانه ای می گفت:

تا خدا چقدر باید بروم..وقتی به او رسیدم قبله ام به کدام سمت است؟!!!!!

 

راستی الان قبله ما به کدام سمت است؟!!!

بمانم که چه شود! سیاهی لشگر!

من به ستوه آمده ام ...

برای آخرین بار به وداع دوستان عزیزم(کتاب هایم) می روم..چشمان زیادی به من می نگرند و من سر بزیرتر از آن که به چشم احدی نگاه کنم!!! همچنان به پایین چشم دوخته ام تا مرواریدهایی را که پیش پایم به رقص در آمدند نظاره کنم    یکی فریادی چشم خراش کشید" راستی این روزها من با چشم می شنوم و با گوش می بینم"

که:

به کجا چنین شتابان؟

گفتم:

" می روم

به هرکجا که چتری نباشد!!!

اما

به آرامی

 بی هیچ زخمی بر تو

و کوله باری از تیغ های انتظار برمن

و به نسیم خواهم گفت

هرگز دعوت گون را اجابت نکند"

آری آمده  ام که بروم تا خدا

دعا کنید که بروم......طاها

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 5:44 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

*هو*

یکی از عالمان بنی اسرائیل، در دعای خود می گفت:

یا رب!اعصیتُک ولم تعاقبنی *پروردگارا!چه بسیار شد که عصیانت کردم ،و تو عقابم نکردی!

خداوند به پیامبر زمان وحی کرد:به این بنده ام بگو:چه بسیار عقابت کردم و تو متوجه نشدی،آیا حلاوت مناجاتم را از تو سلب نکردم؟

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد      دیو چو بیرون رود فرشته در آید!!

پس بد نیست در کار هامون جستجو گر باشیم و دقایقی را اختصاص دهیم  به بر رسی  رفتارمان تا از امور اساسی زندگی مان بی خبر نباشیم."حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا" به حسابتان برسید پیش از آن که به حسابتان رسیدگی شود.

شاید برای بیماری های دل مخصوصآ دلی که همه چیز در اوست جز صاحبخانه"القلب حرم الله"   نیاز به طبیبی داشته باشیم.

دل بیمار شد از درد رفیقان مددی        تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

راستی این همه لذت های زودگذر و ملال آور رو چشیدیم، به امتحانش می ارزد ولو برای یک بار هم شد با این لذت غیر قابل وصف "شیرینی گفتگو و ارتباط با خدا" زندگی مان را تجربه کنیم آن هم با تمام وجود..تا مرز کنار زدن همه ی اسباب و ابزار بی اصل و نسب و رسیدن به حضرت دوست..چه زیبا ست دعای امام سجاد که می فرماید:

الهی من ذالذی ذاقَ حلاوۀَ محبتک فـَرامَ بَدَلآ،...خدایا آن کیست که شیرینی محبتت را چشید و جز تو کسی را خواست

حجاب چهره جان می شود غبار تنم    

خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم                    

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم  .....

یادآوری: دوستان عزیزم !!هدفم نصیحت نیست ،بلکه یاد آوری دردها ئیست که برا ی درمانش به همه چیز تمسک جستیم مگر طبیب واقعی، ویا بعضی وقت ها به گذشته مان که نگاه می کنیم گویا توان و یا روی بازگشت را در خود نمی بینیم

ویادمان نیست که می فرماید"لا تقنطوا من رحمۀ الله "

باز آ باز آ هرآنچه هستی بازآ          گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست     صد بار اگر توبه شکستی باز آ

چه خوب است با این  بیت حضرت دوست را به طلبیم

در لب تشنه من بین و مدار آب دریغ     

بر سر کُشته خویش آی و زخاکش بر گیر

اگر آزرده شدید پوزش می طلبم  !!

اللهم ارزقنی حبک.. در پایان دعای امام سجاد(ع)

اسئلک حبُکَ و حبُ مَن یُحبُک و حبَ کلِِ عملٍ یُوصلُنی الی قُربک..از تو درخواست می کنم دوستی تو را ودوستی دوستدارانت را و دوست داشتن هر کاری که مرا به مقام قرب تو رساند...

روان تان آرام و زیستگاه تان آسوده و به کام

        
+ تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 9:17 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

*هو*

آدم به سیبی دست یافت

آن گاه. از هفت آسمان فرو افتاد بر زمین

   بر ستون نیوتن.سیبی فرو افتاد

سپس بدوبینایی و بینش ارزانی داشت

شکسپیر. در میان سیب کرمی ننهاد

اما عمر خویش را درتلواسه ی اشتیاق به سیب

و بیچارگی خوردنش گذرانید       

ویلیام تل.سیبی را بر سر فرزندش نهاد

سپس سیب را با تیر هدف قرار داد

   و به تاریخ پیوست

افعی.به کناره سیب آمدو نجوایی کرد

آن گاه غوغای سترک و بینگ بنگ رخ داد

من وتو

همواره بر این کوشش ایم که بیاموزیم

نه اینکه چگونه سیب را نخوردیم

بلکه بیاموزیم چگونه سیب ما را نخورد

چگونه افعی ما را نگزد

و چگونه کرم در دل های ما لانه نسازد!

ما از دندان های نخستین سیب گریختیم

هان اینک سیب سبز

با دندان های بزرگ ترش

 سیبی به نام پشیمانی

بسی نمانده که چونان کوسه ای

   مارا هم از هم بدرد

پس گریز گاه کجاست

   از دست سیب

اگر سیب را ببلعیم

  مرگ در انتظار است

و اگر نبلعیم اش

همچنان مرگ در انتظار است

اگر سیب هم ما را بیو بارد(برباید)

    مرگ در انتظار است؟

                                  *غــادة السمان*

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 6:42 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

   *هــــــو*

بهـــار آمــد،بــــهار آمــد،بهــار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم،عوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان،که سوسن صد زبان دارد

به دشت آب گل بنگر،که پر نقش و نگار آمد

گل از نسرین همی پرسید که«چون بودی در این غربت؟»

همی گوید:«خوشم،زیرا خوشی ها زان دیار آمد»

سمن با سرو می گوید که:«مستانه همی رقصی؟»

به گوشش سرو می گوید که«یار برد بار آمد»

بنفشه پیش نیلوفر در آمد که«مبــــــارک باد!

که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد»

همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که«خندانی!؟»

بدو گفتا که«خندانم، که یار اندر کنار آمد»

صنوبر گفت« راه سخت آسان شد به فضل حق»

که هر برگی به ره بُری چو تیغ آبدار آمد

ز ترکستان آن دنیا بُنه ی ترکان زیبا رو

به هندوستان آب و گل به امر شهریار آمد

ببین کان لک لک گویا بر آمد بر سر منبر

که«ای یاران آن کاره،صلا،که وقت کار آمد»

"مولانای عزیز"

زان دیار:از عالم غیب

ره بُری:راه بُریدن

ترکستان:کنایه از عالم غیب است،که در آن جا از تیرگی های هندوستانِ آب و گل(جهان صورت ها)خبری نیست.

مولانای عزیز،همیشه "ترک" را به عنوان رمز روشنی و"هندو"را به عنوان رمز تاریکی و سیاهی به کار می برد.

بُنه:رخت و اسباب

دوستــــــــــان عــــــــزیــــــــــــزم سـال نو رو به همتون از عمق وجودم تبریک میگم امیدوارم روان تـــــــان آرام و زیستــــگاهتـــــان آسوده و بـه کـــــــــام بــــاشد.


+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 5:5 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

 " هو"

هفتمین اختر ای صبح سیاه""

ای دریغا چه گلی ریخت به خاک

چه بهاری پژمرد!

چه دلی رفت به باد!

چه چراغی افسرد!

هر شب این دلهره طاقت سوز

خوابم از دیده ربود

هر سحر چشم گشودم نگران

چه خبر خواهد بود؟

سرنوشت دل من بود در این بیم و امید

آه ای چشمه نوشین حیات!

ای امید دلبند!

گر چه صد بار دلم از تو شکست

هیچ گه از لب نوشت نبریدم پیوند

آخر ای صبحدم خون آلود

آمد آن خنجر بیداد فرود

شش ستاره به زمین در غلتید

شش دل شیر فرو ماند از کار

شش صدا شد خاموش

بانک خون در دل ریشم برخواست

پر شدم از فریاد

هفتمین اختر این صبح سیاه

****دل من بود که بر خاک افتاد*****

                                                                             امیر هوشنگ ابتهاج   *سایه*

+ تاريخ جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 3:57 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

 

عشق ما رنگین کمان است

که به خورشید می گوید:

بسیار درخشان مباش                            

که من خواهم رفت

و به تمامی نهان مشو

که من خواهم رفت

پس من آن عشق بزرگم

که وصال بزرگ و فراق بزرگ

مرا خواهد کشت

+ تاريخ چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 9:41 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

دو حکایت *


1-شیر فروشی به شیرهایی که می فروخت،آب می افزود.یک سال سیل آمده و تمام گوسفندانش را با خود برد و به زاری و گریه افتاد. عارفی او را دید و گفت:

"قطره ها و آب هایی که به شیر اضافه می کردی،جمع شد و سیل گشت و گوسفندانت را برد!!!

گشایی بند،بگشایند بر تو    

فـرو بندی، فـرو بندند بر تو

2-(گویا شخص پارسایی چوپانی می کرد و گرگ ها با آن که داخل گله می آمدند، به گوسفندانش آسیبی نمی رساندند)

به او گفتند:

گرگ ها در میان گوسفندانت قرار دارند، ولی آسیبی نمی رسانند،گرگ ها از چه زمانی با گوسفندانت آشتی کرده اند؟ جواب داد:"از آن زمان که چوپان،با خدایش آشتی کرده است"

الف*حضرت عیسی (ع) گوید،خداوند فرماید: یاابن آدم کُن لی، اکُن لک

ب* نیک و بد هر چه کنی،بر تو خوانی سازند      

   جز تو،بر خوان بد و نیک تو،مهمانی نیست

منبع:کتاب کشکول شیخ بهایی

* یادمان باشد که :

این جهان کوه است و فعل ما ندا.......و هندسی طبیعت کم طاقت است و نتیجه همه رفتار ها را خواهیم دید چرا که "قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند.."

از مکافات عمل غافل مشو/گندم از گندم بروید جو زجو

.به قول مولوی عزیز:

  این سخن های مار و کژدُمت  

  مار و عقرب گردد و گیرد دُمت....

روانـتـان آرام بادا..

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 11:19 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

بزرگمهر می گوید:

بزرگ ترین عیب دنیا این است که هیچ گاه ،به اندازه شایستگی کسی،چیزی به او نمی بخشد،یا بیش از حد می دهد یا کمتر از حد.

خاقانی هم می گوید:

    هر مائده ای که دست سا ز فلکست  

  یا بی نمک است،یا سراسر نمک است!!!!

حالا نظر دوستان در این بخش چیه؟!!!!

     
+ تاريخ یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 2:59 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

گفتمش:

"شيرين ترين آواز چيست؟"

چشم غمگينش به رويم خيره ماند.

قطره قطره اشكش از م‍‍ژگان چكيد

لرزه افتادش به گيسوي بلند

زير لب غمناك خواند:

"ناله زنجير ها بر دست من!"

گفتمش:

---------------"آنگه كه از هم بگسلند....."

خنده تلخي به لب آورد و گفت:

------------------"آرزويي دلكش است اما دريغ!"......*سايه*

(قسمتي از شعر بوسه از آقاي ابتهاج)

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 0:1 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

 

قومي متفكرند اندر ره دين

قومي به گمان فتاده در راه يقين

مي ترسم از آن كه بانك آيد روزي

كاي بي خبران راه نه آن است و نه اين..

+ تاريخ جمعه هفتم آبان 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

چند روزی است قلب آسمان کمی آرامتر می تپد

هوا خنک تر از پیش است ... و نسیم هست...

از کنارم می گذرد و چه خوب است که نسیم به همه ی انسانها اعتماد دارد و چه خوبتر که همه ی انسانها آن را نمی شناسند...

اگر نه نسیم هم حتما راه دیگری می یافت

شاید آن روز فقط از کنار بادبادک بچه ها گذر می کرد تا لبخند ساده ی آنها را  از دور ببیند

و شاید از آن پس بچه ها دیگر بهانه ای برای دل بستن به زمین نداشته باشند...

شاید از آن پس تنها بهانه ی دل بستن باد بادک باشد

شاید آن روز من هم دلم را به بند باد بادک ببندم

وآن وقت بشوم دلبسته ی سادگی ...

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 1:34 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

 

                 " هو"

 مرگ از پشت پنجره به من می‌نگرد,

 زندگی از دم در قصد رفتن دارد 

 روحم از سقف گذر خواهد كرد,

 در شبی تیره و سرد,

 تخت حس خواهد كرد كه سبكتر شده است,

درونم خرچنگی است, كه مرا می‌كاود ,

خوب می‌دانم كه تهی شده‌ام, و فرو خواهم ریخت

, بچه‌هایم نیز از من می‌ترسند, آشنایانم نیز , به ملاقات پرستار جوان می‌آیند. (عمران صلاحی)

+ تاريخ پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 5:14 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

من بيخود و تو بيخود ما را كه برد خانه؟/من چند تو را گفتم كم خور دو سه پيمانه؟

در شهر يكي كس را هشيار نمي بينم/هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بيني/جان را چه خوشي باشد بي صحبت جانانه?

هر گوشه يكي مستي،دستي ز بَر دستي/وان ساقي هر هستي،با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتي،دخلت مي وخرجت مي/زين وقف به هشياران مسپار يكي دانه

اي لوطي بربط زن،تو مست تري يا من؟اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه

از خانه برون رفتم،مستيم به پيش آمد/در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه..

+ تاريخ جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 7:10 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من
پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

http://www.p30rama.mihanblog.com/

روحش شاد
+ تاريخ یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 12:46 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

 

هو

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه ....<از خودم نیست>

+ تاريخ شنبه یکم خرداد 1389ساعت 7:59 بعد از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________

كلامي بر افروز ،از نو،خدا را!

جوانمرد يارا جوانمرد يارا!

چراغ كلامي كه من پيش پا را ببينم

در اين روشني هاي ريمَن

خدا در خسوف است و ابليس تابان

چراغي بر افروز تا من خدا را ببينم

شفيعي كدكني

خدا يا!

"ما كاشفان كوچه هاي بن بستيم، حرف هاي خسته اي داريم،اين بار پيامبري بفرست كه تنها گوش كند!!!!!"

+ تاريخ جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:23 قبل از ظهر نويسنده پــریـش |

________________ ســروســتــان______________________